همه یاران پر کشیده اند... حبیب... زهیر... سعید... جون... حتی بنی هاشم نیز... علی اکبر... قاسم... و از همه جانکاه تر و کمر شکن تر، علمدار علقمه...
حسین(ع) نزد خیام بازگشت... به یاد کودک شیرخواره اش افتاد... [عبدالله رضیع که نزد ما به علی اصغر معروف است]... کودک را طلب کرد... نایی به تن این ششماهه نمانده بود و تلظی میکرد...
[میدانی تلظی به چه معناست؟ عرب، برای هر چیزی در هر مرحله از وقوع، یک نام گذاری انجام داده است... جریان تلظی هم برمیگردد به ماهی... ماهی ای که از آب بیرون افتاده باشد...
در لحظه اول، جست و خیز زیادی دارد... و در این لحظه اگر او را به آب برسانند، زنده میماند...
بعد از مدتی هر چند وقت یکبار تکانی و جست و خیزی دارد... گاهی آرام است و گاهی در حال تلاش برای رسیدن به آب... در این حالت، باز هم اگر به آب برسد، زنده میماند...
لحظه های آخر دیگر از یافتن آب نا امید است و تنها، هر از چند گاهی، دهانش آرام باز شده و بسته میشود... خیلی آرام و بی حال... این لحظه، لحظه های آخر ماهیست که به آب بیافتد هم فایده ای ندارد و میمیرد...]
علی اصغر تلظی میکرد...
سخت بود برای حسین... تمام امید حرم، عباس بود که آبی بیاورد... که نشد... عمو هم نبود که آبی بیاورد...
ناگهان دستان حسین گرم شد و خون، تمام حجم دستانش را پر کرد... چه گذشت بر رباب... چه گذشت بر حسین... ای داد از این قوم حیوان صفت... کاش میشد تصویری از تیر سه شعب برایتان بگذارم که ببینید با گلوی طفلی ششماهه چه خواهد کرد تیری به این ضخامت... خدا حرمله را لعنت کند... خدا حرمله را لعنت کند... خدا حرمله را لعنت کند...
حسین، خون علی را به آسمان پاشید و چنین گفت:
"پروردگارا! خیر ما را در این خون قرار ده و انتقام ما را از این ستمگران بگیر"
"چون خدا بلاهایی را که بر من فرود میآید، میبیند، تحملشان بر من آسان میشود"
.
.
.
.
.
.
بگذریم که برخی گفته اند بعد از شهادت ابی عبدالله ، هر قبیله ای با افتخار، سری از سرهای شهدا را به نیزه شان داشت و به یک قبیله سری نرسید و نانجیبی محل دفن علی اصغر را نشانشان داد.......................
آری بگذریم...
منابع:
ارشاد مفید، ج2، ص108
نفس المهموم، ص349