"بسم رب المهدی(عج)"
وضو گرفت و بسم اللهی گفت. کاغذ ها و کتاب ها را باز کرد و شروع کرد به خواندن. چند شعری که نظرش را جلب کرد، شروع کرد ریتم مولودی را تنظیم کردن. بعد از این همه سال هنوز هم موقعی که می خواست برای این روز بخواند ته دلش حس و حال دیگری داشت. نزدیک غروب که شد دل توی دلش نبود. شال سبز را به گردنش انداخت و شعرها را در جیب کتش گذاشت.
صدای زنگ در که بلند شد، همزمان با زمزمه کردن شعرها به سمت در رفت.
برادر زاده اش پشت در بود و قیافه اش آنقدر به هم ریخته بود که با خنده پرسید: چی شده؟ تو چرا اینقدر به هم ریخته شدی؟
پسر دستی به موهایش کشید و لبخند تلخی زد: هیچی عمو. خوب شد حاضرین. باید با هم جایی بریم.
مرد نگاهی به پسر انداخت و گفت: چی شده سجاد؟ کجا باید بریم؟
قطره اشکی از گوشه چشمان پسر جاری شد و همزمان با آن بند دل مرد هم پاره شد. پسر بریده بریده اسم پسر حاجی را به زبان آورد و گفت: عمو! مهدی...
مهدی تصادف کرده. الآن هم بیمارستانه.
و بعد انگار که بخواهد دلداری بدهد سریع گفت: البته حالش زیاد بد نیست ها و بعد از مکثی گفت: بردنش ICU.
مرد دستش را به دیوار گرفت و روی زمین نشست. قطره اشکی سر خورد و روی زانویش افتاد: سجاد! به من راستشو بگو. مهدی حالش خوبه؟ زندست؟
پسر که اشک امانش را بریده بود، دست در گردن عمویش انداخت و گفت: خدا بهت صبر بده عمو. به همه مون صبر بده.
تمام بدن مرد می لرزید. نگاهی به ساعت انداخت و از آغوش سجاد جدا شد. شال سبزش را که جا به جا شده بود درست کرد و گفت: مراسم الان شروع می شود.
سجاد گفت: عمو! اینقدر خودتو آزار نده. بیا با هم بریم بیمارستان. مداح برای مسجد پیدا می شه.
مرد بدون لحظه ای مکث گفت: شادی مراسم آقا از هر چیزی واجب تره، حتی از مهدی من...
*****