به مناسبت سالروز شهادت دکتر شهید بهشتی و 72 تن از یاران ایشان،چند داستان کوتاه از زندگی گرانقدر این شهید بزرگوار را با هم می خوانیم:
ساده زندگی کنید
همیشه می گفت شما هر چه قدر ساده زندگی کنید، بیشتر می توانید مبارزه کنید.
اعتقادش هم این بود که آنهایی که نتوانستند ساده زندگی کنند، نتوانسته اند مبارزه هم بکنند .
برای همین همیشه از سالهای اول ازدواج، سال هایی که با حقوق معلمی روزگار می گذراندیم ،به عنوان بهترین و شیرین ترین دوران زندگیش یاد می کرد.
.
بعد از انقلاب یا قبل از انقلاب؟!
وارد خانه که شد، دید لامپ را عوض کرده ام،خوشحال شد و کلی تشکر کرد که دیگر دارم مرد می شوم و از این حرف ها.اما وقتی گفتم که آن را از تعاونی دادگستری آورده اند، از ناراحتی صورتش سرخ شد.بعد هم چراغ را خاموش کرد و گفت: شما فکر می کنید پدرتان بعد از انقلاب با قبل از انقلاب تفاوت کرده است که گفته اید برایتان لامپ بیاورند؟
دروغ
از اعضای سازمان مجاهدین- منافقین- بود و آمده بود که مثلا بحث ایدئولوژیک کند.پرسید: شما چه اشکالی به سازمان دارید؟ دکتر با صراحت گفت: دو اشکال اساسی دارم.اول اینکه این ها دروغ زیاد می گویند و دیگر اینکه زیربنای فکری سازمان ، اسلامی نیست.در ضمن من این حرف را هفته قبل به آقای مسعود رجوی که اینجا آمده بودند هم گفتم.
هفته بعد همان جوان آمد و دوباره پرسید: من با برادر مسعود صحبت کردم.گفت من اصلا به منزل آقای بهشتی نرفته ام که ایشان چنین صحبتی با من بکنند.دکتر لبخندی زد و گفت: اشکال اول که دروغگویی است ثابت شد.در مورد دومی هم می شود بحث کرد.
ادب در کلام
به اتفاق دکتر و محمدرضا- فرزند ارشدش- نزدیک قبرستان قدم می زدیم. می دانستیم که قبر مارکس هم همانجاست.شوخی شوخی گفتم این دو سگ هم دارند می روند سر قبر مارکس، فاتحه بخوانند.و به دو تا سگ که داشتند کمی دورتر می رفتند اشاره کردم.دکتر بلافاصله رو به من کرد و گفت: اگر ما با فکر مارکس مخالف هستیم نباید به او توهین کنیم.ادب در کلام لازم است، چه فرد کافر باشد چه مسلمان.
والله والله والله
بنی صدر اولین رئیس جمهور انقلاب بود و امام نمی خواستند زیاد درباره ی کارهای او نظر بدهند.
داشت در حضور امام از دکتر شکایت می کرد که " انحصار طلب است و نمی گذارد ما کاری بکنیم و همه کارها را به دست خود گرفته است." امام با ناراحتی گفتند:" این قدر که شما از آقای بهشتی شکایت می کنید والله والله والله آقای بهشتی تا این ساعت حتی یک کلمه پشت سر شما با من صحبت نکرده است."
سرپیچی از قانون
چراغ قرمز اول رو که رد کرد، بهشتی خیلی تحمل کرد که چیزی نگه. دومین چراغ بود که دیگه صداش در اومد. گفت: اگه از این هم بگذری دیگه نمی شه پشت سرت نماز خواند. تکرار گناه صغیره ...
طرف با حالت حق به جانبی گفت: اینها قانون طاغوته باید سرپیچی کرد. بهشتی با ناراحتی دست گذاشت رو داشبورد و محکم گفت: اینها قوانین انسانیه، عین انسانیت...
سپر بلای امام
«مرگ بر بهشتی»! اونقدر این شعار رو بلند جلوی دادگستری فریاد می زدند که بهشتی به راحتی می شنید. رو کرد به بهشتی که: چرا امام ساکتند؟ ای کاش جواب این توهینها را می دادند. بهشتی گفت: برادر! قرار نیست در مشکلات از امام هزینه کنیم، ما سپر بلای اوییم، نه او سپر ما.
جمعه ها فقط خانواده
تا قبل از پیروزی انقلاب به طور کامل ، و بعد از آن نیمی از جمعه های پدرم متعلق به ما بود . حتی اگر مهمترین شخصیتهای سیاسی خارجی هم می خواستند با او ملاقات کنند ، می گفت جمعه های من در اختیار خانواده است .
باید به بچه ها دیکته بگویم و اشکالات درسی شان را رفع کنم، مگر اینکه امام دستور بدهند .
جمعه ها که بابا در خانه بود ، با او همه کار می کردیم . از باغبانی و گل کاری گرفته تا بازی و شیطنت در حیاط.
بوی بهشت
...پشت تریبون رفت و درباره انتخاب رئیس جمهور و اینکه باید روحانی باشد یا غیر روحانی اندکی صحبت کرد و گفت در هر صورت تعیین و معرفی رئیس جمهور به عهده این جلسه است،منتها اول باید هیئتی را تعیین کنیم که خدمت امام بروند و نظر ایشان را درباره روحانی بودن یا نبودن رئیس جمهور آینده جویا شوند.ده دقیقه ای از آغاز نطق دکتر می گذشت و ساعت 20/8 را نشان می داد.دکتر مکثی کرد و به مستمعین دور تا دور جلسه نگاه کرد و وقتی از همراهی ایشان با بحث مطمئن شد،یکباره گفت:بچه ها بوی بهشت می آید.آیا شما هم این بو را استشمام می کنید؟در همین لحظه انفجار مهیبی حزب جمهوری اسلامی را لرزاند و ساختمان فرو ریخت.
برگرفته از:کتاب « نگاهی به زندگی و مبارزات شهید دکتر بهشتی » از سری کتابهای دانشجویی
سلام
خسته نباشید مطلب خوبی بود . قرارگاه حزب الله منتظر شماست . التماس دعا