شب هشتم: علی اکبر علیه السلام
بگذارید فقط مقتل بخوانم و توضیح ندهم که اشک امانم رو نبرد...
در روز عاشورا، پس از اینکه یاران امام علیه السلام یکی پس از دیگری مبارزه کردند تا به فیض شهادت نایل آمدند، نوبت به فداکاری اهل بیت علیهم السلام رسید. علی اکبر اولین نفر از بنی هاشم بود که برای جانفشانی به میدان رفت. امام حسین علیه السلام به محض این که علی اکبر از او اجازه رفتن به میدان گرفت، به او اجازه فرمود [که برای غیر از فرزندانش همیشه ممانعت میکرد] آنگاه نگاهی از سر مهر به او انداخت، سر خود را به زیر افکند،اشک در چشمان مبارکش حلقه زد، انگشت اشارهی خود را به سوی آسمان بالا برد و گفت:
"خدایا گواه باش، جوانی را برای جنگ با کفار به میدان میفرستم که از نظر جمال و کمال و خلقوخوی، شبیهترین مردم به رسول توست و ما هر وقت مشتاق دیدار پیامبر تو می شدیم، به صورت او نظر میافکندیم...خدایا! برکات زمین را از آنها دریغ کن و جمعیت آنها را پراکنده ساز، در میان آنها جدایی افکن و امرای آنان را هیچگاه از آنان راضی مگردان، چرا که ما را دعوت کردند تا به یاری ما برخیزند و اکنون بر ما می تازند و از کشتنما ابایی ندارند..."آنگاه رو به عمر بن سعد کرد و فریاد بر آورد:
"خدا بستگانت را از تو جدا کند و هیچ کار را بر تو مبارک نگرداند، بر تو کسی را بگمارد که بعد از من، سرت را در بستر از تن جدا کند و نسلت را قطع کند، که تو نزدیکی و خویشاوندی من با رسول خدا را نادیده گرفتی..."سپس با صدای بلند این آیه را تلاوت کرد:"ان الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریةً بعضها من بعض والله سمیع العلیم" (سوره آل عمران/ آیه 33 و 34)
خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد. آنها دودمانی بودند که بعضی از آنان (از نظر پاکی و تقوا و فضیلت) بر بعضی دیگر برتری داشتند و خداوند شنوا و داناست..."
در این هنگام علی اکبر خروشید و به میدان رفت و بر سپاه کوفه حمله کرد و چنین رجز خواند:
"من علی، پسر حسین فرزند علی هستم. به خدا سوگند که ما به رسول خدا از همه کس نزدیک تریم. آن قدر با نیزه با شما بجنگم که نیزه ام خم شود. از پدرم حمایت می کنم و با شمشیر بر شما ضربتی فرود می آورم که زیبنده جوان هاشمی علوی است. پسر زیاد کجا و حکمکردن درباره ما کجا..."
وی چندین بار بر سپاه دشمن تاخت و بسیاری از سپاهیان کوفه را کشت. روایت شده است که آن بزرگوار با این که تشنه بود، 120 نفر را کشت. آن گاه نزد پدر آمد و در حالی که زخم های زیادی برداشته بود، گفت:
"ای پدر، عطش مرا کشت و سنگینی سلاح مرا به زحمت انداخت. آیا جرعه آبی هست که توان ادامه رزمیدن بادشمنان را پیدا کنم؟"
امام علیه السلام گریست و فرمود:
"آه، پسرم! اندکی دیگر به مبارزه خود ادامه بده. دیری نمی گذرد که جد بزرگوارت، رسول خدا، را زیارت کنی، و او تو را از آبی سیراب کند که هرگز احساس تشنگی نکنی..."
علی اکبر به میدان بازگشت و این رجز را خواند:
"جنگ است که جوهر مردان را آشکار می سازد. درستی ادعاها پس از جنگ ظاهر میشود. به خدای عرشسوگند، که از شما جدا نگردم مگر آن که تیغهای شما غلاف شود."
و همچنان رزمید تا آن که تعداد افرادی که به دست او به هلاکت رسیدند به 200 نفر رسید.
پس از حملات پی در پی علی اکبر به سپاه دشمن و کشته شدن بسیاری از آنان، دشمن از کثرت کشته شدگان به خروش آمده بود. لشگریان عمر بن سعد از کشتن علی بن الحسین پرهیز می کردند، ولی « مرة بن منقذ عبدی » که از دلاوری های او به تنگ آمده بود، گفت:
"گناه همه عرب بر گردن من اگر این جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم!"
پس علی اکبر به او رسید در حالی که بر آن سپاه حمله ور بود. مرة بن منقذ راه را بر او گرفت و با نیزه ای او را ازاسب بر زمین انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شدند و با شمشیر پاره اش کردند! بعضی نقل کرده اند که مرة بن منقذ ابتدا با نیزه به پشت او زد و بعد با شمشیر ضربتی به فرق آن بزرگوار وارد کرد که فرق مبارکش شکافت و او دست به گردن اسب خود انداخت، ولی اسب که ظاهراً خون رویچشمانش را گرفته بود او را در میان سپاه دشمن برد ... [آه دلم خون شد خدا...] و دشمن از هر طرفبر او تاخت و بدن مبارکش را پاره پاره کرد. در این هنگام بود که فریاد زد:
"السلام علیک یا ابتاه! این جدم رسول خداست که مرا سیراب کرد و او امشب در انتظار توست. تو را سلام می رساند و می گوید: در آمدنت به نزد ما شتاب کن"
و آن گاه فریاد زد و به شهادت رسید.
امام حسین علیه السلام بر بالین فرزندش آمد، صورت به صورتش نهاد و گفت:
"خدا بکشد گروهی را که تو را کشتند، گستاخی را از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شکستند. پس از توخاک بر سر دنیا باد..."[وای حسین... وااای...]
صدای گریه امام بلند شد، به گونه ای که کسی تا آن زمان نشنیده بود.
آن گاه سر علی را بر دامان گرفت و در حالی که خون از دندانهایش پاک میکرد، بر صورتش بوسه زد و گفت: "فرزندم! تو از محنت دنیا آسوده شدی و به سوی رحمت جاودانه حق رهسپار گشتی. پدرت پس از تو تنهامانده است، ولی به زودی به تو ملحق خواهد شد..."
در این هنگام زینب کبری با شتاب از خیمه بیرون آمد، در حالی که فریاد می زد:
"ای برادرم، و ای پسر برادرم!" و خود را بر روی علی اکبر افکند
امام حسین علیه السلام او را بلند کرد و به خیمه بازگرداند، و به جوانان دستور داد جسد پاره پاره علی را از میدان بیرون ببرند. آنان پیکر علی اکبر را در برابر خیمه ای که در مقابل آن مبارزه می کردند بر زمین نهادند.
امام حسین علیه السلام محزون و دلشکسته به خیمه بازگشت. سکینه پیشش آمد و سراغ برادرش را گرفت. امام خبر شهادت او را به دخترش داد. سکینه در حالی که فریاد میزد، خواست از خیمه خارج شود. حضرت اجازه نداد و فرمود: "ای سکینه! تقوای خدا پیشه کن و شکیبا باش!"
سکینه گفت: "ای پدر! کسی که برادرش را کشته اند چگونه صبر کند؟!"
[کاش بمیرم در اوج روضه ها حسین...]
منابع:
قصه کربلا، ص 331 تا ص 334
نفس المهموم، ص 37 ص 308 ص 311
مقتل الحسین خوارزمی، ج 2، ص 31
ارشاد مفید، ج 2، ص 106
مقتل الحسین مقرم، ص 259
البصار العین، ص 23
مقاتل الطالبین، ص 116
لهوف، ص 48
ذریعه النجاة، ص 128
ارشاد مفید، ج 2، ص 107
الدمعه الساکبه، ج 4، ص 332http://delangoon.blogfa.com/